مرسل عیار از زنان معترض کابل است که به دلیل اشتراک در تظاهرات خیابانی از سوی طالبان بازداشت و زندانی شد.
خانم عیار درست یک سال بعد از زندانی شدنش توسط طالبان( دوم فبروری ۲۰۲۲) جزییاتی از چگونگی دستگیری و زندانی شدنش را منتشر کرده است.
خبرگزاری بخدی بدون تصرف در متن روایت، آن را منتشر میکند.

مرسل عیار از زنان معترض کابل است که به دلیل اشتراک در تظاهرات خیابانی از سوی طالبان بازداشت و زندانی شد
مرسل عیار: بعد از سقوط کابل در رسانه “سی.ان.ان” کار میکردم سه همکار خارجی و دو همکار داخلی داشتم.
سه نفر در بخش گزارشگری رسانه کار میکردند و یک همکارم که افغانستانی بود در لندن زندگی میکرد. او ترجمان بود و در بخش های مستند سازی کار میکرد و یک همکار در پرودکشنی بنام جاوید مشغول بکار بود.
ما در تنظیم برنامه همه یکجا بودیم و با هم کار میکردیم.
در دوم فبروری ۲۰۲۲، ساعت ۵:۲۵ دقیقه شام، نماز من تمام شده بود که تلفنم زنگ خورد. وقتی موبایل را برداشتم همکارم جاوید پشت خط بود.
جاوید از من پرسید: “مرسل کجاستی؟ میخواهم همین حالا ببینمت.”
من برایش گفتم خانه هستم اما حالا ناوقت شده فردا اگر امکان داشت بیا.
تکرار کرد و گفت :”نخیر همین حالا در راه هستم در تکسی میایم به سمت خانه تان”.
من از سر اعتمادی که به جاوید داشتم گفتم بیا.
به خانواده گفتم جاوید میاید طبق معمول برای مهمان نوازی به مادرم گفتم : “لطفاً شما بروید چای بمانید و من در سالون برای شان بخاری روشن میکنم.”
سالون سرد بود.
به برادرم گفتم برو کیک بیار برایش چای آماده کنیم. مادرم رفت آشپزخانه من بخاری را در سالون ماندم و برادرم برای گرفتن کیک به دکان رفت.
در جریان همین وقت خواهرم هدیه جان بارها به من میگفت :”مرسل بخدا طالبان میاید بخدا طالبان میاید.” گفتم چرا طالبان بیاید او همکار من است گفت: “نمیدانم ولی قلبم میگوید اتفاق بد برایت میافتد.”
باز برایش تکرار کردم شیطان تو را وسوسه میکند.گفت نمیدانم ولی هیچ حس خوب ندارم همین پانزده دقیقه گفتگو خلاص شد من آمدم تا دهلیز و دروازه حویلی مان تق تق زده شد.
به برادرم گفتم برو دروازه را باز کن جاوید آمد.
لحظهای بعد برگشت و گفت جاوید در یک موتر بسیار قشنگ آمده خدا خیر پیش کند. گفتم البته موتر خودش است.
جاوید کمی داخل دروازه حویلی شد من در دروازه دهلیز ایستاده بودم. برایش گفتم بیا خانه گفت :”نخیر چپلک (سرپایی)در پای من است.بیا بیرون کارت دارم.”
با اصرار زیاد جاوید آمد. بعدش یک نفر دیگر همراهش وارد خانه شد. گفت اجازه است راننده هم بیاید؟
گفتم مشکلی نیست بیاید.
من بیخبر از قضیه بودم نمیدانستم چی اتفاق برایم می افتد. داخل دهلیز آمدم ایستاده شدم. دروازه پذیرایی دهیلزمان پرده داشت. به یکباره صدای ترق ترق پشت دروازه دهلیز آمد.
پرده دهلیز بلند شد پنج نفر مسلح با صدای بسیار بلند و وحشتناک گفتند: “شور نخورید.”
یکی از آنها گفت مرسل کدامش است وجاوید به من اشاره کرده و گفت:”همین خودش مرسل است.”
در حدی وضعیتم بد شده بود و شوکه شده بودم که نه گریهام میآمد و نه میتوانستم حرف بزنم.
فقط دیدم دهلیز خانه پر از طالبان شده و سلاح های شان را بر سر برادر و پدرم گذاشته بودند.
به من گفتند : “موبایلات را بده.”
موبایل برادرم را دادم واز آنجا گفتند: “پیش شو بریم.”
پتویی را گرفتند و بر سرم انداختند تا مسیر انتقال را نبینم.
دنیای من مات و مبهوت شده بود. ساکت بودم و فقط دیدم در دهلیز پشت سرم مادرم گریه میکرد و پدرم فقط حیران مانده بود و آخرین بار التماس میکرد که دخترم را نبرید.
از حویلی برامدیم و با دستان ولچک زده دریک موتر سفید نشستیم. ریاست ۴۰ یا ۹۰ استخبارات بود، راهی که ۳۵ دقیقه طول میکشید را در پنج دقیقه طی کردیم.
چهار موتر رنجر قطعات بدری طالبان، دو تا پیش روی و دو تا از پشت سر ما را همراهی میکردند.
به یک جایی رسیدیم و مرا داخل یک اتاق بردند. یک شال سبز هم آوردند و دادند. چند لحظه بعد ده نفر داخل اتاق به پرس و پال و بازجویی وارد شدند.
پرس و پال حدود هشت شب آغاز شد. بالاخره مرا بردند در یک اتاق گندیده که پس از آن هم چندین بار برای تحقیق آنجا رفتم.
حدود ۱۲ شب تحقیق تمام شد. آمدم در اتاق سرد و کثیف و تاریکی که پر از وحشت بود.
هیچ چیز نداشت به دیوار تکیه کرده بودم. آن لحظه در قصه خودم نبودم بیشتر به خانوادهام فکر میکردم که آنان چی میکنند؟ چی وضعیت دارند؟ آیا خوب هستند؟
شب تا صبح به دیوار سرد تکیه کردم. حدود چهار صبح، ملا اذان داد و نگهبانان طالبان سر و صدا کردند. بخاطر نماز خواندن بود و داشتند همه را بیدار میکردند. به اتاق کناریام رسیدند و صدای دختری را شنیدم. ولی نمیدانستم کیست.
تا صبح بیدار بودم برف هم میبارید وضعیتم به حدی بد بود که دور از تصور بود.
حدود ساعت هشت شد. چندین طالب آمدند و مرا گفتند باید به تحقیق بروی و این تحقیق چندین روز با شکنجه روحی روانی جریان داشت.
هشت روز از تکرار این تحقیق گذشت و وضعیت من روز بروز در داخل آن زندان وخیمتر و بدتر میشد. روز هشتم، حدود ساعت شش شام وضع خیلی بدی پیدا کرده بودم و به زمین افتیده بودم.

طالبان دهها زن معترض را در کابل و ولایات بازداشت و زندانی کردند
ساعت هفت شام، طالبان با دختری که چادر خیلی کلان بر سر داشت وارد شدند. خیلی ترسیدم.
این دختر از کجا آمده بود؟ کیست؟ طالبان گفتند این شفیقه است و این هم یکی از دختران زندانی است.
شفیقه به من گفت مرسل جان خوب هستی؟ گریه میکردم گفتم نخیر خوب نیستم. بدنم تکه تکه بود و درد میکرد.
شفیقه پریانی دختر مهربان و دلسوزی بود. آمد پهلوی من نشست و گفت گریه نکن. ببین چی حالت داری، حالا دیگر به این وضعیت پیچیدیم.
من برایش گفتم تحمل ندارم. تمام بدنم درد دارد. حتا به دستهایم دست زده نمیشود.
شفیقه از من پرسید بیرون زندان چی گپ بود؟ مردم چی میگفتند؟
گفتم مردم هر چی دلشان میخواست میگفتند. برایش از اتفاقاتی که افتیده بود قصه کردم. گفت، من گپهایی را شنیدم که در مورد ما میگفتند.
گفتم خیرست پشتش نگرد.
شب گذشت و روز شد. شفیقه رفت اتاق دیگر ولی شب بعد دوباره آمد. من حالم بد بود. شب بعدی خواهرش کریمه پریانی آمد. و من همچنان حالم بد بود. کمرم، پاهایم اصلن حرکت نداشت.
کریمه دستهای من را میگرفت و به کمک او راه میرفتم که مبادا فلج شوم.
روز دهم بود. ساعت پنج شام، رییس همان زندان که رویش کاملاً پنهان بود با ده نفر دیگر آمدند. کریمه را از اتاق کشیدند. به من گفته شد : “یک گپ است که باید بدانی ولی بر هیچ کس نگویی که باز گپ خراب میشود فردا نه پس فردا آزاد میشوی.”
من خیلی خوشحال شدم و گفتم آیا همه مان آزاد میشویم؟ گفتند به تو غرض نیست.
این شب خیلی وحشتناک بود تا صبح حالتم بد شده رفت. کریمه در اتاق میگشت و میگفت من امیدوار هستم یکروز از اینجا آزاد میشویم. خیلی معصومانه حرف میزد. میگفت مرسل آزاد میشویم. میگفتم بلی آزاد میشویم. میگفت من آرزوهای زیادی دارم. میگفتم مطمئناً که میرسی.
آن شب تا صبح من و کریمه با هم حرف زدیم ولی شب بعدی رسید. آن یکی شب هرچه لحظه شماری میکردم نمیگذشت سرانجام صبح شد و بعد لحظه شماری میکردم که چه زمانی شام می شود.
بالاخره آمدند و چشم هایم را با یک تکه سیاه بستند واز اتاق کشیدند. در بیرون از زندان من و یک دختر دیگر قرار بود باهم آزاد شویم. ما را گرد تمام شهر چرخاندند تا نفهمیم در کجا بودهایم. پیش پل محمودخان شهرکابل رسیدیم. مرا به پدرم تسلیم کردند ورفتند.
با اینکه کنار خانواده بودم ولی خیلی وحشت داشتم. میترسیدم مبادا دوباره بیایند و مرا بیگیرند. شب، همگی خانه بودند. زنگهای زیاد، پیامهای زیاد دریافت میکردیم. ولی دیگر توان صحبت کردن نداشتم.
نمیتوانستم چیزی بگویم. حالم خوب نبود. داشتم با دنیایی از وحشت زندگی میکردم.
هیچگاه و هرگز این دوم فبروری را فراموش نمیکنم. شاید سالهای سال این اتفاق در ذهنم بماند.و همیشه با خودم اون روزهای سخت و دشوار را باز گو کنم.