در آستانه بیست سالگی ظهور طالبان قرار داریم یا در واقع میتوان گفت بیست سال است که از وحشت و ارهاب یک رژیم عقبگرا می گذرد. خواستم خاطرات خود را در مورد ایام سیاه آنزمان بنویسم.
دانش آموز مکتب بودم طالبان در منطقه ما آمدند. قبل از آمدن طالبان مردمان محل واقعا در شرایط دشوار زندگی می کردند. چند سال پی هم طالبان تمام راه های متصل به جاغوری را بسته بودند، مردم داشتند نان گندم را فراموش می کردند، بخاطریکه تیل الکین کمتر مصرف شود تنها در وقت نان خوردن شام و دقایق محدود آن روشنی در خانه های مان بود. بعد اگر خواب مان هم نیامده بود باید می خوابیدیم.
موشنگ و کولول و بعضا جواری که محصولات زراعتی مردم بود جای گندم را گرفته بود. غذا روغن دار برای خیلی از مردمان محل کم یافت شده بود. هر روز این وضعیت برای مردم آزار دهنده تر میشد. تنها راه بیرون شدن از جاغوری توسط موتر های بود که رانندگان آن قبلا با طالبان رابطه داشت آنهم فقط به جانب قندهار و کویته.
بیاد دارم جوانان و مردمان محل با پیاده روی چندین ساعته در کوه ها نزدیک زرکشان از باشندگان ولسوالی مقر یک سیر نمک یا یک گیلن تیل خاک خریداری می کردند. علف های کوهی در فصل بهار بهترین غذا محلی بود. تصادف در آن سالها خشکسالی هم بود بسیاری محلات که وابسته به کشت للمی بودند دیگر محصول زراعتی نداشتند.
گروهای مجاهدین نیز در میان خود اتفاق درست نداشتند من بیاد ندارم کی ها قوماندان بودند اما حالا از قصه ها میدانم که کی ها بودند و چی کردند.
من تنها چند نفر را می شناختم که از قریه ما بود و در مسیر مکتب و بازار نزدیک مکتب مان بعضا می دیدم و بسیاری اوقات آنها فیر هوایی میکردند اما نمی دانستیم چرا، بعضی ها میگفتند چون در فلان جا طالبان شکست خورده اینها فیر هوایی برای شادی می کنند.
به هر صورت زندگی واقعا سخت بود، سختر از آنکه تصور اش را کنیم. البته نه به تناسب وحشت محلات که در خط مقدم جنگ با طالبان بودند و هر روز شکست و پیروزی سربازان در این مناطق درد سر بزرگی بود.
در جاغوری با طالبان جنگ نشد، اما تحریم های چندین ساله توانی برای مردم این منطقه باقی نگذاشته بود. رنگ بچه های محل بدلیل خوردن زیاد موشنگ و مواد غیر گندم سیاه شده مثل اینکه همه شدیدا دچار سو تغذی شده باشند. اطفال کوچک تصور میکردند نان گندم اصلا وجود ندارد.
بیادم یک روز، نزدیک مکتب ما در بازار تعدادی زیادی از مردم تجمع کرده بودند، نزدیک رفتم دیدم قصاب محل یک گاو را کشته این مردم برای خریدن یک پاو و یک چارک گوشت ضمن نام نویسی از قبل اینجا صف کشیده اند. حالا با خود فکر میکنم این جمعیت و این گاو حتی اگر یک پاو هم بخرند کفایت نمی کند.
زمین های زراعتی مانرا که به سختی حاصل می داد مادرم همه جواری، لوبیا و کم گندم کاشته بود، پدرم در ایران مسافر بود، مادرم همه کاره و بزرگ خانه ما بود. دهقانی میکرد، خیاطی هم می کرد، غذا تهیه میکرد، لباسهای مانرا می شست، به سر و صورت ما رسیدگی می کرد و مکتب رفتن هم یک جنجال بود. خلاصه اینکه مادرم زحمات زیاد در تربیه من همانند سایر مادران کشیده است من مدیون زحمات مادرم هستم و می خواهم بگویم تشکر آبی جان.

طالبان حملات خود را بر مواضع حزب وحدت در غرب کابل افزایش داده بود، هر شکست و پیروزی حزب وحدت در مقابل طالبان مستقیما حتی بر رفتار و عملکرد ملای مسجد مان که گماشته شده از سوی طالبان بود تاثیر داشت، همه مردم تاثیرات وضعیت حزب را عمیقا درک می کرد. بلاخره طالبان در یک دسیسه از قبل تنظیم شده رهبر حزب وحدت را همراه یاران اش که سه تن آنان از جاغوری بودند به شهادت رسانیدند و این خبر به اندازه بمب اتم در منطقه بر روحیه مردم تاثیر گذاشت.
در این ایام پدرم به خانه برگشته بود، من همراه پدرم هر روز مرتب در مسجد قریه (مکان جدا از منبر که در انجا تدریس نمی شد) می رفتم هر کس رادیو داشت با خود می آورد در مسجد همه ساکت بودند و اخبار را می شنیدند. بیادم می آید با آنکه رادبو از شهادت استاد مزاری سخن می گفت اما مردمان قریه مان ختم قران و خیرات کردند که این خبر دروغ باشد. و برای سلامتی استاد مزاری دعا می کردند. اما این دعا ها هیچ کارساز نشد و جسد استاد مزاری را در غزنه از هیلکوپتر انداخته بودند و مردم جسد استاد و همراه هان شانرا تسلیم شده و هر شهید را به استقامت زادگاه شان می بردند.
بیادم می آید، حالا نمیدانم دقیق دانش آموز صنف چند بودم اما روز بارانی و ابری بود همه مردم محل مان در بازار منطقه ما جمع شده و منظر موتر حامل اجساد شهید ابوذر، شهید اخلاصی و شهید عباس لومانی بودند. با آنکه قریه های این بزرگان نزدی قریه ما نبود اما نمیدانم چرا اجساد شانرا از مسیر قریه ما عبور دادند و برای چند دقیقه موتر در بازار متوقف شد و بعضی ها می رفتند در بادی کاماز اجساد را می دیدند (دقیق بیاد ندارم اجساد هر سه بود یا کمتر) مردم همه گریه می کردند و صدای صلوات و الله اکبر بلند بود .
موتر ها به جانب بازار انگوری یکی از سه بازار بزرگ در جاغوری که یک کندک مجاهدین نیز در آنجا موقعیت داشت حرکت کرد. ما خانه آمدیم. اما می گفتند در بازار انگوری کسانی سخنرانی هم کردند.
روحیه مردم نهایت ضعیف شده بود، در واقع با رفتن استاد مزاری هزاره ها در یک وضعیت سردرگم بسر می بردند جنگ های خسته کن داخلی در کابل، قضیه افشار و … همه مردم را خسته کرده بود. مواضع حزب وحدت در سایر محلات مثل شهر غزنی و میدان وردک، بامیان، یکه ولنگ و تا نزدیکی دره صوف متاسفانه یکی پی هم سقوط میکرد و مردم متاثیر میشدند.
زمانیکه بامیان مرکز یا قلب هزارستان سقوط کرد دیگر مردم همه ناامید شدند اما تاکنون طالبان به جاغوری نیامده بودند تحریم ها همچنان ادامه داشت، مواد غذایی بسیار کم نزد مردم وجود داشت. تعدادی زیادی از هزاره های مناطق مرکزی برای فرار از کشور به جاغوری امده بودند و می خواستند به جانب پاکستان و ایران بروند.
وضعیت خیلی اسفبار می شد و مردم نگران تر، تاریخ دقیق وقایع یادم نمی اید اما بلاخره جاغوری بدون جنگ تسلیم طالبان شده بود. از طالبان من موهای بلند، لنگی کته و چشمان سرمه با تفنگ و پیراهن تنبان چیرکین بیاد دارم. موتر های پیکب طالبان در بازار محل مان هر روز یا دو روز بعد خودنمایی میکرد.
گروهی از افراد تنظیم شده بود تا تفنگ مردم را جمع کند. پدرم یک تفنگ یازده تیره داشت، خیلی دوست داشت تفنگ اش از زمان اول جهاد نزد اش باقی مانده بود. یادم می اید هر هفته او را پاککاری میکرد و در کنچ اتاق خانه ما اویزان بود. پدرم اول منکر شده بود از تفنگ اش یک تفنگ دیگر را تسلیم کرد. اما راپورچی های محل طالبان را از موجودیت این تفنگ مطلع کرده بودند.

پدرم را مجبور کرد تفنگ اش را بیاورد. خوب بیاد دارم پدرم در روز تسلیم تفنگ اش خیلی متاثیر بود . تنها کاری توانست این بود که بند تفنگ اش را یادگار نزد خود نگهدارد. روند خلع سلاح ادامه داشت ابتدا با اعلامیه از مردم خواسته بود تفنگ های شانرا بیاورند. بعدا شکل اجباری گرفت هر روز قصه میشد طالب در فلان آغیل آمده خانه فلانی را تلاشی کرده، از طویله اش تفنگ پیدا کرده از سقف خانه اش پیدا کرده و … اما مگر طالبان ملایک بود یا جن داشت؟ نه متاسفانه تعدادی افراد راپورچی مزدور داشت که همه راز های مردم را به طالبان می گفت و پیشقدم بودند.
مراسم های شادی از مراسم غم تنها با لباس جدید اطفال قابل تفکیک بود. از ساز و شادی خبری نبود. فوتبال بازی محبوب و مجاز آنزمان بود. البته با پیراهن های ورزشی که شورت بسیار بلند داشت.
در مکتب هم تغییرات و دستورات تازه اعمال می شد از کلاه پوشیدن گرفته تا تعطیلات اجباری. یک روز دستور رسید که باید دستار ببندیم. سرمعلم برای همه ابلاغ کرد. نیروهای طالب در جاغوری خیلی کم بود فرصت زیاد تفتیش را نداشت اما بعضا سرزده به بازار و مکتب می رسیدند. من هم دستار خریدم در آن زمان دستار های یک و نیم متری در بازار آمده بود سبک و کوتاه. تنها زمانی به سر می کردیم که سروصدای طالبان بلند می شد دیگر اوقات یا در بیک مان بود یا در کمر خود می بستیم. این دستار یک وسیله خوبی ساعت تیری هم شده بود برای بچه ها، با آن یک دیگر را میزدند و بازی می کردند.
دستار طالبان آخرین دستور این گروه بود که اجرا کردیم، به یاد دارم زمانیکه طالبان سقوط کرد، بچه های منطقه دستارهای سفید شان را برای تبارز احساسات و خوشحالی به دور سر شان می چرخاندند و زنده باد می گفتند.
من همان روز در راه برگشت به خانه سه تا چهار دستار سفید و بلند را دیدم که به روی کوچه و جاده خاکی رها شده بود.