الهام غرجی، استاد سیاست مقایسه ای در دانشگاه گوهرشاد است و همزمان ریاست این موسسه تحصیلات عالی خصوصی را بر عهده دارد.لیسانس اش را از دانشگاه امریکایی آسیای میانه گرفته و ماستری را در اکادمی سازمان امنیت و همکاری اروپا در سیاست مقایسه ای خوانده است. فعلا تحقیقات علمی اش برای اخذ دکترا در حوزه شرق شناسی و تمرکز روی مذهب و دولت در افغانستان را از دانشگاه فرایبورک آلمان تعقیب می کند. آقای غرجی به عنوان آگاه امور سیاسی در شماری از نشریات معتبر بین المللی و داخلی در باره اوضاع مختلف کشور اظهار نظر کرده و نوشته هایش نیز در نشریات معتبر بین المللی به چاپ رسیده است.
مینا رضایی در باره بررسی روند شکل گیری و چالش های دولت مدرن در افغانستان گفت و گویی را با او انجام داده است.
تشکر از شما آقای غرجی که وقت تان را به خبرگزاری بخدی دادید. اگر از تعریفات کلیشه ای در باره دولت و دولت داری بگذریم، شما روند شکل گیری دولت در افغانستان را چگونه ارزیابی می کنید?
روند شکل گیری دولت (state formation) در افغانستان پر آشوب و پر چالش بوده است. چون بحث شکل گیری دولت بحث ارتباط دولت و جامعه است و اینکه تعامل میان جامعه و نهادسازی سیاسی چگونه شکل می گیرد. نحوه تکامل دولت دقیقا باید در ارتباط با وضعیت اجتماعی مطالعه شود. ازین منظر ، از ابتدای شکل گیری دولت مدرن در افغانستان ارتباط جامعه با دولت پر مشکل بوده است و شورش های ضد دولتی، روند تحکیم دولت ملی را دچار مشکل ساخته است. یکی از وجوه بارز خشونت ها در تاریخ معاصر افغانستان خشونت های ضد دولتی بوده است. حالا نیز تا حدی همین گونه است. وجه بارز خشونت جاری، خشونت ضد دولتی است. اینکه چرا این طور بوده است، نیاز به تحقیق گسترده دارد. از نظر تیوریک می توان گفت که اولا؛ افغانستان طی دو نیم قرن گذشته نتوانست فرایندهای رسمی سیاست گذاری و تصمیم گیری را جایگزین فرایند های غیر رسمی تصمیم گیری سیاسی و حکومت داری کند. یعنی نهادسازی سیاسی در افغانستان نا موفق و ضعیف بوده است. این امر باعث شده که دولت به عنوان یک نهاد مدرن جایگاه و مشروعیت لازم را برای مدیریت اجتماعی پیدا نکند و در بدل، سیستم های غیر رسمی حکومتداری، از قدرت و مشروعیت بالاتر سیاسی برخوردار باقی بمانند. مشروعیت بالاتر منابع غیر رسمی اقتدار و حکومت ، زمینه های گسترش قانونمداری و اقتدار دولت را محدود ساخته است. پیامد مستقیم این وضعیت برای دولت، تضعیف حاکمیت در بعد داخلی آن است. بحث مشروعیت نیز دراین تحلیل شامل است.
دوم، دولت در افغانستان نتوانسته است بصورت کل، مرزهای سیاسی خویش را به عنوان یک واحد مستقل بین المللی، به مرزهای اجتماعی-روانی شهروندانش تبدیل کند تا از این راه، هویت سیاسی واحدی برای مردمان این کشور بوجود بیاورد. در مواردی این هویت سیاسی شدیدا در برابر هویت های جمعی دیگر مانند هویت های قومی و قبیله ای که در مواردی روابط فرامرزی را نیز شامل می گردد به چالش کشیده می شود. این وضعیت امکان بسیج فرامرزی را برای شورش های ضد دولتی در برابر دولت مرکزی افغانستان فراهم اورده است که در بستر خشونت های جاری در کشور شاهد ان هستیم. این وضعیت برعلاوه اینکه تهدیدات اجتماعی علیه دولت را افزایش داده است، زمینه مداخلات منطقه ای در افغانستان را نیز فراهم ساخته است که خود یکی از موانع جدی در برابر تحکیم اقتدار دولت ملی در افغانستان است. بعد بین المللی مساله بنابر موقعیت ویژه جغرافیای سیاسی افغانستان در میان روابط قدرت های بزرگ در منطقه نیز تاثیرات منفی بر روند شکل گیری دولت در افغانستان داشته است.
سوم، عدم تداوم سازمانی دولت و نهادهای سیاسی در افغانستان که متاثر از دو نکته قبلی است، و براندازی های پیهم ضربه شدیدی به روند تحکیم دولت ( state consolidation ) وارد آورده است. تاریخ دولت در افغانستان تاریخ گسست و عدم تداوم نهادی (institutional discontinuity ) است که تجربه نهادی را از آن گرفته است. خصوصا در سی سال گذشته، حرکت های براندازانه ، باعث شده است که ثبات نهادی از دولت گرفته شود. این بی ثباتی نهادی برای تاریخ دولت در افغانستان و برای مردم این سرزمین فاجعه بار بوده است.
پس از سقوط طالبان افغانستان حرکت جدید خود را به طرف تحکیم دولت و بطرف توسعه شروع کرده است. این حرکت بیش از هرچیز دیگر نیاز به تداوم دارد. البته که فساد نباید تداوم بیابد و ساحت کنترول سیاسی و امنیتی دولت ملی به حدود مرزهای ان گسترش یابد. مراد این است که کلیت نظام سیاسی در افغانستان باید حراست و تقویت شود. تقویت و احترام نهادهای قانونی دولت از اهمیت بسیار بالای برای دولت برخوردار است. تقویت و احترام نهاد های رسمی سیاست نقش دولت را در جامعه تعمیق می کند و همینطور که دولت ریشه های تاریخی اش را تعمیق می کند، رفتارهای سیاسی جامعه متناسب با ان تحول می یابد و در نتیجه دولت تقویت وتحکیم خواهد شد.
امروزه بحث های وجود دارد در خصوص اجماع سازی سنتی در انتخابات اینده در کشور و حتا بحث های در خصوص تغییر سیستم سیاسی افغانستان مطرح است که با در نظرداشت بحث های بالا نباید مورد تایید قرار گیرد چون نتیجه نهایی ان شکست قانون و اسیب پذیر ماندن دولت در برابر تهدیدات اجتماعی است. قانونمداری و تداوم نهادهای سیاسی و فرایندهای رسمی سیاستگذاری شرط اصلی برای تعمیق و تحکیم دولت مدرن و پیش شرط اصلی برای گذار از بحران های است که سیاست در افغانستان را طی دو دوقرن گذشته تعریف می کند: نا پایداری و بحران مشروعیت.
افغانستان در ردیف کشورهایی قرار دارد که با روند توسعه در سطح جهانی فاصله های زیادی دارد. از زاویه نحوه شکل گیری نهاد دولت، شما علت این توسعه نیافتگی را در چه می بینید؟
همانطور که اشاره شد، دولت در افغانستان شکننده و ضعیف بوده است. این شکنندگی و ضعف تاریخی باعث شده است که کارکرد توسعهی دولت که همان گسترش خدمات و بالابردن سطح زندگی است، نیز ضعیف باشد. در مقاطع مهم تاریخ معاصر افغانستان که کشورهای مختلف به توسعه رسیدند، افغانستان در دامن بحران های داخلی و جنگ سقوط کرد. نزدیک به چهل سال گذشتهی افغانستان در جنگ گذشته است. جنگ بر اساس نظریات توسعه، یکی از دام های توسعه است. جنگ باعث می شود توسعه بوجود نیاید. فروپاشیدن چند باره دولت در افغانستان باعث شد هیچ برنامه ی دراز مدت توسعه ای در افغانستان عملی نشود.
میان توسعه یافتگی و دولت چه ارتباطی وجود دارد و در افغانستان این وضعیت را شما چگونه ارزیابی می کنید؟
رابطه میان توسعه یافتگی و دولت می تواند وجود داشته باشد. اما وجود یک دولت ضرورتا باعث توسعه نمی شود. به عبارت دیگر، وجود دولت برای توسعه لازم است اما کافی نیست. در بحث های مربوط به نو سازی، که یکی از تیوریهای کلاسیک توسعه است، وجود یک دولت امر بسیار ضروری برای توسعه است. در این دیدگاه، دولت به عنوان عامل و کارگزار فعالیت های صنعتی زمینه تحول اقتصادی و رفاهی را فراهم می سازد. اما بحث توسعه بیشتر به ماهیت دولت و اینکه دولت تا چه حد دموکراتیک است و خصوصا به نحوه مدیریت اقتصادی و پالیسی ها و استراتیژی های صنعتی شدن ارتباط می گیرد. ربط دموکراسی دراین بحث بیشتر به خاطر بحث شفافیت، حسابدهی و مشروعیت نظام اقتصادی است و اینکه فعالیتهای اقتصادی در یک کشور تاراج نمی شود و یا مورد سوء استفاده و فساد قرار نمی گیرد و یا در تملک فردی و یا خانواده ی و یا گروهی قرار ندارد. از نظر تیوریک، گفته اند نظام بازار آزاد شرط بسیار مهم توسعه است. نظام بازار آزاد معمولا در سیستم های حکومت داری دموکراتیک معمول است. اما برخی از دموکراسی های جهان کمتر توسعه یافته اند و برخی بیشتر. در عین حال، کشورهای که نظام های دموکراتیک ندارند نیز به میزان بلند توسعه رسیده اند. مانند سنگاپور. گرچند از نظر تیوریک توقع می رود این میزان بلند توسعه در کشورهای غیر دموکراتیک باعث دموکراتیزه شدن سیاست نیز می شود.
اما در یک نگاه مقایسه ای، تفاوت در میزان توسعه در میان دموکراسی ها و نیز میان کشورهای غیر دموکراتیک توسعه یافته نیز وجود دارد که جدا از عوامل ساختاری وطبیعی، میزان توسعه یافتگی ان کشورها به سیستم های مدیریت اقتصادی و استراتیژ های صعنتی سازی در آنها وابسته است. اما در کل، نظام بازار آزاد و حسن مدیریت اقتصادی از شروط مهم برای توسعه است که خود نیازمند وجود یک دولت کارآ که مشروعیت اش را از طریق اثبات کارآیی اش خلق می کند، می باشد.
در وضعیت فعلی افغانستان که در آن، یک دولت شکننده و ضعیف نقش محدودی در برنامه ریزی توسعه دارد، روند توسعه شدیدا نیازمند مدیریت خوب اقتصادی است که از آن به “حکومت داری خوب” یاد می شود. حسن مدیریت اقتصادی شرطی مهم برای توسعه است. گرچه در ده سال گذشته، افغانستان دستاوردهای مهمی در حوزه توسعه آموزشی، صحت و زیر ساخت ها داشته اما این دستاوردها، تا حدود زیادی نا پایدار است. به نظر من، ادامه و بهبود بیشتر شرایط جدید، شدیدا وابسته به کمک های بین المللی است. میزان بالای فساد در سیستم اقتصادی کشور، بر توسعه افغانستان تاثیر منفی داشته است.
جنبه دیگر بحث توسعه در دوازده سال گذشته، نحوه عمل سازمانهای بین المللی توسعه و نحوه مصرف و اولویت سازی های کمک های بین المللی به افغانستان است که متاسفانه کمتر روی کارهای زیربنایی و اهداف درازمدت تمرکز کرده و بیشتر اهداف امنیتی داشته اند. سکتور خصوصی در کشور، رشد قابل ملاحظه ی داشته است اما مصوونیت سرمایه گذاری تامین نشده است که این خود می تواند توفیق سکتور خصوصی را تهدید کند. اما در کل ، دوازده سال، زمان کافی برای توسعه نیست. بحث تداوم دولت دوباره به میان می آید. ده سال گذشته فرصت های خوبی برای رشد افغانستان وجود داشته است. مهم این است که بگذاریم این دوازده سال به پنجاه سال برسد. البته که در سال های پیش رو تلاش شود حکومت های مسوول و پاسخگو و عاری از فساد در افغانستان بوجود بیایند.

یکی از بحث های مهم در این ارتباط شکل گیری ملت از درون هویت های قومی است. . تعدادی به این نظر اند که افغانستان یا افغانها یک ملت واحد نبوده است و برخی از مشکلات سیاسی از این ناشی می شود که هویت ملی در کشور ضعیف است به نظر شما در افغانستان این موضوع تا چه اندازه فراز و نشیب داشته است؟
در خصوص بحث ملت به نظرم دانستن چند نکته بسیار مهم است. اول، ملت یک سازه مدرن است. به این ترتیب، اینکه افغانستان در درازنای تاریخ به اصطلاح پنج هزار ساله خود یک ملت واحد نبوده است هم درست است. به این دلیل درست است که ملتی بنام فرانسه و جرمنی و ملت بنام امریکا نیز ازلی نبوده است. منتها این بحث به هیچوجه مانع ملت شدن افغانها نمی تواند باشد. دوم، دو رویکرد در خصوص بحث ملت وجود داشته است که یکی مبتنی بر ملی گرایی قومی بوده است و دیگری مبتنی بر دیدگاه ملی گرایی مدنی. دیدگاه اول، اشتراک در قومیت را سنگ بنای ملت های مدرن می داند و دومی عضویت در یک جامعه سیاسی را. بحث ریشه های قومی ملت بحث پر مشکلی است. چون اشتراک در قومیت نمی تواند نکته اغاز روشنی داشته باشد. کافی است از یک فرانسوی بپرسیم که شما سه هزار سال پیش کی بودید، همین طور از یک افغان تا بحث اصالت قومی را زیر سوال ببرید. قومیتی در اصل وجود ندارد چون هر قومی در گذشته تاریخی خویش کسی/کسانی دیگری بوده اند که ممکن با هویت فعلی شان هیچ گونه رابطه ای نداشته باشند. برعلاوه هیچ قومی اصیلی وجود ندارد که اشتراک خونی با اقوام دیگری نداشته باشد. خصوصا در منطقه ی که ما زندگی می کنیم، به دلایلی تاریخی هر قومی متاثر از قومی است هم به لحاظ خونی و هم به لحاظ فرهنگی. بنابراین ، قومیتی به ان معنا وجود نداشته است و هر قومی به اقوامی تقسیم شده و ریشه های تاریخی هر قومی انها به جاهای مختلف می رسد. قومیت های که حالا ما در منطقه و افغانستان می شناسیم ، در گذشته به این نام ها شناخته نمی شدند. قومیت های مانند ازبیک، بلوچ و هزاره و پشتون و غیره… هویت های امروزی این اقوام اند. این تعدد هویت های قومی بنابراین ، در اساس نمی تواند مانع ایجاد یک هویت جمعی کلان شود.
به لحاظ تاریخی ملت های جدید زمانی به وجود امدند که به گفته ارنست رنان اعضای ان ملت ها فراموش کردند که انها در گذشته کی بودند و اراده براین گماشتند که در اینده کسانی دیگری باشند. ازین نظر، بحث ملت یک بحث معطوف به اینده است نه بحث گذشته. چون گذشته پر از افتراق است هیچ ملتی در گذشته ملت نبوده است. از همین منظراست که انفکاک ملی سودان شمالی و جنوبی و یا کوریای شمالی و جنوبی قابل فهم می شود. بحث ملت اساسا روی این پرسش مطرح می گردد که ما می خواهیم کی باشیم؟ در خصوص بحث سودان جنوبی ، پاسخ این است: ما می خواهیم اینده مان از اینده سودان شمالی جدا باشد. این اراده آغاز ملت است . اغاز داشتن سرنوشت سیاسی متفاوت و مستقل. صد سال بعد، سوادنی های جنوبی و شمالی طوری رفتار خواهند کرد که انگار انها هیچ ربطی بهم ندارند.
همه ی ملت ها همین طوری ساخته شده اند. وقتی اراده ی برای داشتن هویت ملی مستقل خلق شده است، بعدا تلاش شده است این هویت جدید تحکیم شود. وارد ادبیات شود، تاریخ برای ان ساخته شود، صاحب قهرمان شود و در نتیجه از طریق جامعه پذیری سیاسی و اموزش، ملت جدید در اذهان و ایمان نسل های جدید بصورت یک حقیقت خلق شود. لازم است اشاره شود که خلق یک ملت جدید به بعضی عناصر فرهنگی مشترک نیازمند است. زبان، مذهب، رسوم و غیره که در سطح بسیار کلی زمینه ی ارتباطات و تعامل اجتماعی را ممکن سازد که خوشبختانه افغانستان ازین نظر مشکلی ندارد. تفاوت های کوچک فرهنگی میان مردمان حوزه های مختلف این سرزمین وجود دارد که کاملا با تفاوت های فرهنگی در فرانسه و جرمنی و انگلند و بقیه کشور ها قابل مقایسه است.
در افغانستان دید قوم محور و تاریخگرا در خصوص بحث ملت وجود داشته است. این دید کاملا ناکام بوده است. بسیار مهم است که ما بحث ملت را در قالب جدید ان پیش ببریم. و این قالب همان اصل شهروندی و نگاه وحدت گرای معطوف به اینده است. ما باید ملت را به عنوان یک پرسش برای آینده سیاسی مطرح کنیم. نقطه آغاز ملت های جدید، نقطه شکل گیری، اراده برای کسِ دیگر بودن است. به این معنا که ما در گذشته هر کسی بودیم بودیم اما اکنون می خواهیم یک سرنوشت مشترک سیاسی ایجاد کنیم و این سرنوشت مشترک سیاسی، شکل گیری این اراده برای دیگری بودن و باهم بودن نقطه آغاز ملت به عنوان یک سازه مدرن است .
چه رابطه ای میان دولت سازی و ملت سازی می تواند وجود داشته باشد؟
دولت سازی مفهوم نسبتا جدیدتری نسبت به ملت سازی است ودر ادبیات علوم سیاسی، بیشتر به مفهوم تلاش جامعه ای جهانی برای اعمار مجدد دولت در کشورهای پس از جنگ است. اما طبیعی است که بحث، فراتر از مداخله خارجی به خاطر ایجاد نهاد سیاسی است چرا که بحث دولت سازی، چگونگی تعامل نهادهای سیاسی و جامعه پیرامون آن را دربر می گیرد. این تعامل ایجاد نهاد های سیاسی در یک بستر اجتماعی است و این نهاد های سیاسی به هیچ عنوان، نباید کاملا بیگانه با بستر اجتماعی و هویت های فرهنگی که وجود دارد باشد. به همین دلیل وقتی، بحث تعامل نهادهای سیاسی و جامعه مطرح می شود، بحث ملت سازی و دولت سازی، هر دو به هم نزدیک می شوند. دولت سازی عبارت از ایجاد نهاد های سیاسی به منظور ارایه خدمات و گسترش نظم و اقتدار سیاسی در درون یک مرز مشخص سیاسی است. ملت سازی تلاش فرهنگی برای توجیه این نهاد است. به عبارت دیگر، ملت سازی پروسه ی خلق مشروعیت برای نهاد دولت در اذهان و فرهنگ مردم است. به این ترتیب، میان دولت سازی و ملت سازی رابطه ای بسیار تنگاتنگ وجود دارد. اگر به سوال اول این بحث بربگردیم، ملت سازی و دولت سازی در یک نکته باهم تلاقی می کنند و ان نکته مرزبندی سیاسی و روانی است که در قلب گفتمان ملت سازی قرار دارد. دولت سازی عبارت از خلق و نهادینه کردن مرزهای سیاسی است و ملت سازی در واقع تلاشی است برای تبدیل نمودن ان مرزهای فزیکی به مرزهای روانی شهروندان یک سرزمین. بدین ترتیب، ملت سازی و دولت سازی دو عنصر بسیار مهم شکل دهی هویت ملی در نظام بین المللی است. اگر از سوی دیگر مساله بنگریم، ملت سازی تلاشی معنوی است برای خلق یک هویت جمعی و دولت سازی در واقع تلاشی است برای ایجاد پایه های مادی (Material bases) برای ان هویت. این دو بدون همدیگر کامل نیستند. ملت بدون دولت یک واحد بین المللی و قانونی نیست. دولت بدون ملت بدون پشتوانه و مشروعیت است.
در این خصوص افغانستان مشکلاتی داشته است که همیشه داینامیک های امنیت دولت را از خود متاثر ساخته است. یکی از محوری ترین مشکلات، عدم همخوانی مرزهای اجتماعی-روانی مردم افغانستان و مرزهای سیاسی افغانستان خصوصا در مناطق جنوب و شرق کشور است.
این را به ا ین خاطر گفتم که ما به لحاظ ترکیب جمعیتی، تداخل جمعیتی و هویتی بسیار زیادی در سطح منطقه داریم. مثلا، ازبکها هم در افغانستان زندگی می کنند و هم در ازبکستان. همین طور تاجک ها، پشتون ها و ترکمن ها. در صورتیکه مرزهای سیاسی کشور میان این جماعت های قومی تبدیل به مرزهای اجتماعی و روانی انها نگردد، کنترول اجتماعی و امنیتی شهروندان دشوار می گردد و در نتیجه امنیت دولت در برابر شورشهای قومی فرا مرزی به خطر مواجه می شود. چیزی که تاحدودی در مناطق جنوب و شرق افغانستان همیشه اتفاق افتاده است. بنابراین، دولت سازی اگر ایجاد نهاد های سیاسی و گسترش اقتدار ان نهاد ها در یک قلمرو سیاسی است، ملت سازی در واقع پروسه تحول مرزهای اجتماعی با مرزهای سیاسی تحت اداره دولت است. در صورتیکه این تحول نا موفق باشد، امنیت و ثبات دولت با خطر مواجه می گردد.
تشکر از شما آقای غرجی