مسعود حسینی از عکاسان خبری در افغانستان است که سالها در نشریات معتبر افغانستان و جهان به عنوان عکاس کار کرده است. حسینی مدت ها در خبرگزاری فرانسه کار کرده و توانسته جوایز مختلف ملی و بین المللی را بدست بیاورد. در آخرین مورد آقای حسینی توانست جایزه معتبر پولیتزر را به دست بیاورد. شهریار شهرزاد، خبرنگار خبرگزاری بخدی، با مسعود حسینی، گفت و گویی انجام داده و نخست از او در باره جایزه جهانی پولیتزر در بخش عکاسی پرسیده است.
جایزه پولیتزر یک جایزه آمریکایی است، البته بالاترین نهادی است که به دنیای ژورنالیزم این جایزه را می دهد؛ در واقع اسکار است برای ژورنالیزم.
خوشبختانه امسال، سال 2012 من این جایزه را از دانشگاه کلمبیا به دست آوردم.
این جایزه بالاترین جایزه ای است در بین تمام جوایزی که تا به حال افغان ها در سراسر دنیا در زمینه های گوناگون به دست آورده اند.
در حقیقت این جایزه به کسی داده می شود که در شرایط بسیار سخت بتواند یک گزارش را تعیین کرده و به نشر برساند.
در ضمن شما به تازگی برنده جایزه “ورد پرس” هم شده اید، در باره این جایزه هم توضیحات بدهید؟
ورد پرس فتو یا عکاسی خبری جهان، موسسه ای است که در شهر آمستردام هلند قرار دارد و این موسسه از تمام دنیا برترین عکس های خبری سال را انتخاب کرده و به عکاسانش جایزه می دهد.
البته هیئت امنای این جایزه هم از عکاسان بزرگ دنیا هستند که به قضاوت عکس ها می پردازند.
من همان عکسی را که برنده جایزه پولیتزر شده بود را کاندید این جایزه کردم و در بخش عکاسی خبری (بریکینگ نیوز)، مقام دوم را به دست آوردم.
البته من به جز این دو جایزه، دو جایزه دیگر هم برده ام که یکی از آن بهترین عکاس خبری جهان و دیگر آن عکس تاثیر گذار سال بوده است.
عکسی خبری از دید شما چه تعریفی دارد؟
عکاسی خبری همان طور که از نامش پیداست بر می گردد به ثبت رویدادها و خبرها و حوادثی که در جامعه انسانی اتفاق می افتد.
این گونه عکاسی در حقیقت، ثبت تاریخ است، ولی به نحو بسیار دقیقتر از آن چیزی که ما در تاریخ می نویسیم. در تاریخ نویسی شما ملاحظه می کنید که روایت های زیادی وجود دارد و به گونه های زیادی هم نوشته شده و روایت می شود، اما در فوتوژورنالیزم فقط یک روش وجود دارد، آن هم نشان دادن واقعیت است.
ارزش عکاسی خبری بسیار بیشتر و بالاتر از نوشتن تاریخ یا نوشتن خبر است؛ چرا که بدون هیچ گونه قضاوتی مخاطب رویداد را می بیند و خودش واقعیت ها را از روی عکس درک می کند.
شما از دقت عکس های خبری در مقایسه با تاریخ نویسی یاد کردید، آیا از تاریخ عکاسی یا عکاسی خبری در افغانستان هم اطلاعی دارید؟
ما در مجموع عکاسی را از زمان امان الله خان در افغانستان داشته ایم، که در واقع یک مسئله تزئینی برای سلطنت بود و متاسفانه در مورد عکاسی فرد یا ارگان سرمایه گذاری نکرده است.
با وجودی که ما در قسمت عکاسی خبری از یک تاریخ بسیار بالایی در بین همسایه های خود برخورداریم، متاسفانه این مسئله در افغانستان زیاد دنبال نشد و من فکر نمی کنم که عمر عکاسی خبری به سی یا چهل سال بیشتر باشد.
ما قبل از عکس های که در آژانس باختر و روزنامه انیس به نشر می رسید، هیچی نداشتیم.
با این حال، در بخش عکاسی خبری یک جهش فوق العاده داشتیم، آن هم بعد از سال 2002 بود که اولین گروه خبرنگاران جوان توسط موسسه آیینه که من هم در آن جا تحصیل کردم، آموزش داده شد.
این جهش باعث شد که بسیاری از روزنامه ها و موسسات خبری در غرب اعتماد پیدا کنند به عکاسی خبری در افغانستان و این روند به جایی رسید که به خاطر کوشش های زیادی که انجام دادیم؛ به طور مثال فرزانه (عکاس و همسر مسعود حسینی) اولین جایزه عکاسی خبری را برای افغانستان آورد و بعد هم به جایی رسید که من توانستم بالاترین این جایزه را که پولیتزر و ورد پرس باشد را به دست آوردم.
شما از یک جهش عکاسی خبری صحبت کردید می خواستم بپرسم که در حال حاضر این هنر (عکاسی فوتوژورنالیزم) در افغانستان چه جایگاهی دارد؟
البته جهش که من از آن یاد کردم، بیشتر این تغییر برای خارجی ها محسوس است، آنها علم اش را دارند بارز بوده، نه برای جامعه افغانی.
متاسفانه در افغانستان آن قدر مورد استقبال و پذیرش قرار نگرفته است. به عنوان مثال همین جایزه پولیتزر را که من دریافت کردم، هنوز از جانب حاکمیت به رسمیت شناخته نشده است، هنوز نفهمیده اند که این چی است، چقدر ارزش دارد.
به هر حال تصورشان این است که یک عکس است دیگر، عکاسی که چیزی نیست؛ یک کمره را می گیری و میروی عکس می گیری تمام؛ به ارزش آن هنوز کسی پی نبرده است.
این یک موضوع بسیار دلخراش و دلگیرکننده است برای ما که عکاسی خبری به آن اندازه ای که باید در جامعه ما مطرح شود جا نیفتاده است، در حالی که عکس های ما در این چند سال اخیر از بسیاری از عکاسان بزرگ دنیا هم پیشی گرفته و ما توانستیم با دنیای خارج و غرب با تمام امکاناتی که دارند رقابت کنیم و در این رقابت پیروز هم بودیم.
به نظر شما عکاسی فوتو ژورنالیزم و جامعه افغانستانی چه ارتباطاتی می تواند با هم داشته باشند، یا چه نقاط عطف مشترکی بین این دو مقوله می تواند وجود داشته باشد؟
بهتر است بگویم که ارتباط در صورتی انجام می گیرد که به اصطلاح عمل و عکس العمل در بین باشد.
مثلا اگر ما کاری را در این قسمت انجام می دهیم، عکس العمل جامعه در این باره بسیار ضعیف است؛ بنابر این من نمی توانم بگویم که کدام رابطه خاصی وجود دارد بین عکاسی خبری و جامعه ما.
شما تصور کنید اگر عکس های خبری را در یک پارک عمومی به نمایش بگذاریم، مردم چقدر می توانند با آن عکس ها رابطه برقرار کنند؟ فکر می کنم این ارتباط بسیار کم رنگ است.
مثلا اگر ما عکسی از پیشرفت دختران در افغانستان را به نمایش بگذاریم، مردم می گویند نگاه کنید اینها چقدر خارج از مسایل اسلامی قرار دارند و این کارهایی را که می کنند چه مقدار خارج از فرهنگ ماست؛ در حالی که ما اصلا قصد نداشتیم در باره آن مسئله حرف بزنیم و یا اگر عکسی را به عنوان یک عکس خبری از یک جنگ نشان بدهیم، مردم به جای این که حس و حال آن چیزی را که ما نشان داده ایم ببینند که جنگ چه بر سر جوامع و زندگی ها می آورد، به حواشی آن نگاه می کنند و می گویند: “بیبنید، چی تفنگی داره؛ ای تفنگ آمریکایست، ای نیروها بسیار قدرتمند هستند.”
متاسفانه درافغانستان آن دید و آن سواد دیدن وجود ندارد که بگویم بین عکاسی خبری و جامعه ما کدام رابطه ای وجود دارد، این کار هیچ وقت هم نشده؛ یعنی با قدرت می توانم بگویم که بعد از سال 2002 ما اولین نسلی هستیم که زندگی و وضعیت زندگی در افغانستان را عکاسی می کنیم.
فکر می کنم که مشکلات که فوتو ژورنالیزم در افغانستان دارند بسیار حاد است مثلا مردم اجازه نمی دهند تا که از آنها عکاسی شود؟
هر عکس العملی که مردم در قبال عکاسی انجام می دهند برمی گردد به عقایدشان؛ در خیلی از موارد مردم در بعضی از مسایل مذهبی خود خوشحال می شوند که آنرا به نمایش بگذارند و در بعضی از مسائل کاملا برعکس عمل می کنند.
مثلا از مسائل ناموسی و این قبیل، طرف حاضر نشده که این را به نمایش بگذارد که ما بتوانیم آن را ببینیم و از آن خبر تهیه کنیم و عکس بگیریم اما در برخی موارد ما را به عنوان قاضی یا این که کمک کنیم که به حقوق شان دست پیدا کنند، از ما خواسته اند و آن را به نمایش گذاشته اند و ما عکس گرفته ایم.
به هر حال من کار خود را می کنم، برای من هم ربطی ندارد که دولت یا پولیس چه می خواهد؛ ولی این مسائل وجود دارد و پیچیدگی های بسیاری هست که گشودن این پیچیدگی ها وقت زیادی کار دارد.
همین طالبان که تا دیروز عکاسی را ممنوع کرده بودند، امروز از این مسئله استفاده می کنند و مبارزه خود را به پیش می برند. تا زمانی که خودشان بودند تلویزیون را متوقف کردند، مدیا را بند ساختند؛ حالا از همان مدیا برای مقاصد خود استفاده می کنند.
می توانم به صراحت بگویم که سیاست مداران ما هم متاسفانه چندان تفاوتی با طالبان ندارند؛ اینها هم وقتی که نیاز به عکس و خبر داشته باشند، بسیار با روی باز به ما مراجعه می کنند، وقتی که ما می رویم یک خبر را دنبال کنیم مانع ما می شوند. این یک رقم عدم صداقت است که در تمام تار و پود این جامعه وجود دارد. هیچ کسی تا به حال جرات نکرده که خود را نقد کند و راه ما راهیست که نشان می دهد نقد جامعه چگونه به چشم خودش نمایش داده شود.
ببینین در حالت عادی وقتی که انتخابات می شود، سیاست مداران دنبال ما می دوند حتی از ما می خواهند که آنها را تعقیب کنیم و بیشتر به مردم نشان بدهیم؛ وقتی که کارشان تمام می شود و برای پوشش خبری با آنها مراجعه می کنیم، متاسفانه جواب نمی دهند؛ این یعنی عدم صداقت، عدم روی راست بودن، عدم جوان مردی و حتی می شود گفت نامردی.
به مسایل پوشش عکس خبری اشاره کردید، آیا تا به حال خطری خودت را تهدید کرده است؟
بله، بسیار زیاد. به خاطر این که بخش اعظم کار من پوشش دادن جنگ است در افغانستان.
آخرین موردش همان واقعه روز عاشورا بود که با “بمب” من 15 متر فاصله داشتم و مرگم بسیار نزدیک بود؛ ولی خوشبختانه خدا مرا حفظ کرد و باعث شد که بتوانم آن مسئله را جهانی بسازم.
اکثر سوالی که در غرب پرسیده می شود این بود که در مواقع خطر در بدن انسان هورمون هایی ترشح می شود که به او فشار میاورد که بگریزد و جان خود را حفظ کند. چرا شما فرار نمی کنید و یا فرار نکردید؟
من می گفتم که خدا به همین طریق مرا خلق کرده است. هر کسی برای یک چیزی ساخته شده است و من برای همین ساخته شده ام. آدرنالین در بدن من کاملا برعکس عمل می کند؛ یعنی وقتی خطر هست من می روم به طرفش، وقتی خطر هست ازش فرار نمی کنم مثل مردم عادی؛ درست مثل همان روز عاشورا که مردم از انفجار و دود و آتش می گریختند و من درست به سمتش می رفتم.
مرز عکاسی با زندگی خصوصی شما در کجاهاست؟
ببینید رشته عکاسی که من دنبال می کنم در تمام لحظات زندگی من پیچیده شده و بافته شده؛ من سی سال پیش به دنیا امدم ولی در ده سال پیش دوباره بافته شدم و در این دوباره بافته شدن تاروپود من عکاسی نقش اصلی را داشته است.
من حس کردم که برای همین ساخته شده ام، و وقتی که به افغانستان امدم و در این حرفه مشغول شدم متوجه شدم که من دوباره به دنیا آمده ام؛ و در این تولد دوباره من بخش اعظم کار و زندگی من عکاسی بوده است.
طبیعی است که آدم لحظات و زندگی خصوصی هم دارد اما در بسیاری از موارد دوربین یا کمره با من مانده است و من حتی دو کمره ام را هم به نام انسان نام گذاری کرده ام و مثل اولادهایم در واقع همیشه اینها را با خودم دارم؛ به نام های بیژن و منیژه.
مه دوستان شخصی من این را می دانند؛ وقتی به خانه من می آیند می گویند منیژه کجا هست؟ منظورشان همان کمره من هست. تا این اندازه با وسایلی که می توانم خودم را به دنیا بیان کنم عجین شده ام.
عکاسی آیا می تواند معرفی و شناخت درست تری از مردم و جامعه افغانستان به دنیا داشته باشد؟
ببینید من همین حالا که دارم با شما گفت و گو می کنم چند روز پیش از بزرگ ترین نمایشگاه عکاسی خبری در دنیا دارم برمی گردم در فرانسه.
من نمایشگاهی داشتم از واقعیات زندگی در افغانستان که نصف آن مربوط به جنگ و خشونت ها بود در افغانستان و نصف دیگرش در باره زندگی عادی مردم بود؛ شاید باورتان نشود که بسیاری از مردم و مطبوعات فرانسه به من می گفتند که برای اولین بار است که زندگی مردم عادی افغانستان را از چشم یک عکاس افغان می بینند.
من در آن زندگی عادی از فقر، نوروز، از ساختن شیرینی برای نوروز، بزرگداشت نوروز، از زندگی عادی، از سگ جنگی، از قوچ جنگی، از نگه داشتن پرنده و کفتر بازی و تمام این مواردی که ربطی به جنگ ندارد نمایش دادم. برای آنها بسیار جالب بود که افغانستان را می دیدند و ارتباط برقرار می کردند.
خیلی از فرانسوی ها می گفتند که مردم و جامعه شما تا دهان و دندان در خشونت غرق هستند و این به ما ترس می داد که حتی با شما هم صحبت شویم.
خوشبختانه من با عکس هایم در همین شهر فرانسه توانستم یک قضاوت دیگر برای آنها بدهم و برای شان ثابت بسازم که ما هم جزو انسان ها هستیم و در یک جامعه زندگی می کنیم و در یک جهان داریم زندگی می کنیم؛ درد شما درد ماست و درد ما درد شماست، به شرطی که همدیگر را بشناسیم و درد خود را با هم شریک بسازیم. وظیفه من این بود و من این کار را کردم.
آینده عکاسی فوتوژورنالیزم در افغانستان چگونه است؛ آیا دولت هم می تواند در این زمینه نقش داشته باشد؟
امیدوار هستم که دولت هیچ وقت این کار را نکند، در این کار عکاسی دخالت نکند، هیچ وقت هم سرمایه گذاری نکند؛ عطای دولت به لقایش. به هر حال من این طوری فکر می کنم که ما نباید اصلا این طوری فکر کنیم. به هر حال رشد عکاسی ما بسیار زیاد بوده؛ من تنها کسی نیستم که جایزه آورده ام؛ همان طور که گفتم فرزانه خانمم در سال 2008 یعنی دو سال قبل دو جایزه بزرگ جهانی را به دست آورده است.
به هر حال عکاسان دیگری هم داشته ایم که در گذشته در دنیا سفر کرده اند و نمایشگاه ها گذاشته اند و جایزه ها برده اند، آقای نجیب الله مسافر یا گلبدبین الهام و دیگر دوستان.
من کاری به سیاست مداران و دولت ها و نیروهای نظامی ندارم که چی می کنند و چی می خواهند، وقتی که از طرف این ارگان های خارجی به رسمیت شناخته شدم در واقع زحمت ها و استعداد و موفقیت های یک افغان به رسمیت شناخته شده است.
به نظر خودت نقطه تلاقی عکاسی و هویت افغانی در کجاهاست؟
به هر حال این که یک انسان از افغانستان این جایزه ها را آورده، یک نام آورده؛ ولی خوب من شخصا در سال 2012 زندگی می کنم و برای من چیزی به نام هویت ملی و هویت شخصی و هویت افغانی آن قدر هم مهم نیست، هر جای دنیا می توانم این کار را بکنم و این کار را هم انجام می دهم؛ من خودم را جزء دنیا می دانم، نه تنها جزء یک کشور یا جامعه یا این مسایلی که در جامعه ما در رابطه با هویت افراد وجود دارد و ما هم آنها را خوب می فهمیم؛ من خودم را از کشوری مثل افغانستان می دانم اما خود را در آن کشور استاپ نمی دهم و کارم را تمام شده در ان کشور نمی دانم؛ من مربوط به تمام دنیا هستم و درد و رنجی را که از افغانستان انعکاس داده ام می توانم از دیگر کشورها نیز انعکاس بدهم.
مسعود عزیز، حرف آخر.
چیزی که می خواهم بگویم این است که اگر کسی مطالب شما را در هر جایی می خواند بفهمد که این جایزه هایی که آوردم بزرگ ترین دستاوردش برای این جامعه و این کشور این است که مردم به خود اعتماد پیدا کنند، به توانایی و استعداد خود اعتماد پیدا کنند و روی آن کار کنند.
وقتی که عقیده بر این شد که ما می توانیم مطمئن باشند که ما می توانیم و حالا آن ضرب المثل قدیمی هم مقداری تغییر کرده که می گفت: خواستن توانستن است. حالا شده: دانستن توانستن است. تلاش شان این باشد که به دست بیاورند علم و بعد هم پیش بروند و خود را باور کنند.
حرف آخر من این که اگر من به عنوان یک فرد از این کشور که در مهاجرت کلان شده ام و در فقر، و در فقر هم تحصیل کرده ام و دوباره در فقر و جنگ به این کشور یرگشته ام، هیچ تفاوتی با مردم عادی در این کشور ندارم؛ همان توانایی که در آنها است در من هم بود. تنها چیزی که باعث شد مرا پیش ببرد این بود که من پیدا کردم خودم را و سخت پیش رفتم و استعداد من همیشه فکر می کنم در این بوده که سخت کار کرده ام.
تشکر از شما