سياست و سیاست کردن در کشوری که سالها جنگ و بحرا ن را پشت سر گذاشته ، امریست دشوار و می تواند با چالشها و پیچيدگي خاص خويش باشد. ده سال حضور چهره هايی متفاوت، با اندیشه های گاها متضاد و با رفتارهایی کاملا نا همگون؛ در عرصه سياست و مديريت كشور با نا کامی ها و دستاوردهاي گوناگوني همراه بوده است.
به عقيده بسياري از آگاهان امور، نبود يك استراتژي مشخص در عرصه سياست داخلي و خارجي سبب بروز بحران هاي مختلفي در عرصه رفتارها و موضعگيري هاي سياسي دولتمردان ما شده است.
از سوي ديگر ظهور و گسترش مراكز علمي و آكادميك در چند سال اخير؛ يكي از دستاوردهاي بزرگ نظام است كه توانسته، جوانان بسياري را براي تحصيل در رشته هاي مديريتي و اجرايي به این مراکز کشانده و شوق تحصیل و یافتن راه های علمی و آکادمیک بحران ها و چالشهای مو جود را در وجود شان شعله ور سازد.
تحليل قضاياي سياسي از ديد يك متخصص علم سياست كه از دريچه تيوري هاي سياسي و نگرش علمي به قضايا مي نگرد، محتواي گفتگويي است كه با داكتر ذاکر حسین ارشاد، آگاه امور سیاسی و استاد دانشگاه ابن سينا انجام داده ايم
ده سال حضور خارجی ها در افغانستان چه دستاورد هاي مشخصي برای افغانستان داشته است؟
حضورنیروهای خارجی و امریکایی در افغانستان را می توان از چند دریچه تحلیل کرد. هم می توان از مزایای آن گفت و هم از نکات منفی آن.اگر بخواهیم به مزایای این حضور اشاره کنیم می توان به موارد ذیل اشاره کرد.
به نظر من حضور خارجي ها در بخش هاي گوناگون نظامي ، سياسي ، اقتصادي و مدني در جامعه افغاني، توانسته یک عادت را رواج دهد. این عادت “رویه مسالمت آمیز” با تمامی طایفه ها و گروه هاي ديگر است. من فکر می کنم که اين خود يك امر خود یک ارزش دموكراتيك است و خوشبختانه اين ذهنيت تا حدودي ايجاد شده است.
ببینید! در پرتو حضور نیروهای خارجی ،افغان ها بعنوان مردماني كه در طول تاريخ خود، هیچ گونه علاقه مندی به ارزش های دموکراتیک و “همگرایی”بین البینی؛ بعنوان یک ضرورت حیات جمعی در افغانستان ؛نداشتند، حالا حاضر اند كه به اين “همگرايي” تن در بدهند .
این همگرايي به نظر من بزرگترین دستاوردي است که نیروهای خارجی در افغانستان داشته اند. متاسفانه پيش از اين ” واگرایی سياسي” درافغانستان یک قاعده عمومی بوده و هیچ قومی با قوم دیگر در صدد آشتي و رفتار های مسالمت امیز نبوده است. اكنون و پس از حضور نیروهای خارجی در موقعیت های بسیار تلخ و دشوار، که ممکن است برای طرفین مشکلات بسیار جدی به وجود بيايد، آدم هاي اين سرزمين حاضر مي شوند كه تن به رفتارها و راه حل های مدني و دموكراتيك بدهند و اين رويه را در مقابل پناه اوردن به توپ و تفنگ و سلاح های سرد وگرم، برگزینند.
پس، اين مساله یک دستاورد است براي افغانستان و مي تواند در طولاني مدت براي ما مفيد باشد. مهم تر اينكه اين همگرايي در مقابل واگرايي پيشين در طول ده سال تجربه شده و رفته رفته به عنوان يك رفتار در نسل هاي بعدي باقي مي ماند.اگرچه كه اين همگرايي “تحميلي” است ولي در طول ده سال يك فرايند دراز مدت را طي كرده و به سمت نهادينه شدن به عنوان يك امر رفتاري براي بازيگران سياسي، به پيش مي رود.
به نظر من مهمترين دستاورد خارجي ها در دراز مدت براي ما همين تغيير رويه و رفتار از خشونت و واگرايي به سوي همگرايي و مبارزات مدني است.
شما گفتيد، به علت حضور نیروهای خارجی در افغانستان “رفتارها” مسالمت آميز شده واين رويه به سمت نهادينه شدن به پيش مي رود. سوال اساسي اين است كه تا چه زماني حضور نيروهاي خارجي لازم است تا ما شاهد “فرهنگ” شدن اين رفتار ها در جامعه خودباشيم؟
بله ! اين رفتار ها تا هنوز نهادينه نشده و هنوز که هنوز است؛ ما همگرایی ها را بصورت تحمیلی در افغانستان داریم. یعنی به دلیل فشار و ترس از قدرت نیروهای خارجی آدم ها تن می دهند به رفتار های مسالمت امیز. بعنوان نمونه، شما جدال ها و جنجال های انتخاباتی را خوب به یاد دارید. شما گرفتاري باالفعل چندی پیش که سیمین بارکزی دست به اعتصاب غذايي داد را به ياد داريد.اين بدان معناست كه اگر حضور نیروهای خارجی در افغانستان نباشد، آدم ها حاضر نیستند داوطلبانه بیایند و تن به اعتراض مدنی بدهند. تن به یک راه حل دموكراتيك بدهند.
در ابتداي کار به مجرد خلق مشکل، آدم ها به دنبال بحث جنگ و رویه های کلاسیک وقدیمی در افغانستان را می گرفتند که با اين كار، جز به خشونت و نزاع، دیگر به هیچ چیزی اکتفا نمی شود اما،می خواهم این را بگویم که این وضعیت در حالت تکرار شدگی خویش، فرایندي ده ساله را پيموده است و به سمتي گام مي گذارد كه اين رويه تبدیل شود به یک رویه عمومی. ما اميدوار به اين هستيم كه سمت اين حركت به سوي “نهادينه” شدن است.
با اين توصيف، اگر نیروهای خارجی براي مدت دیگری باقی بمانند، ما باید امیدوارم باشیم که این ارزشها جایگزین ارزشهای تاریخی در افغانستان خواهند شد.
اما برمي گرديم به زوياي ديگر حضور نيروهاي خارجي در كشور. اگر به ابعاد منفي قضيه بپردازيم مي توانم بگويم كه درابتداي حضورخارجي ها، افغان ها ذهنیت شان فوق العاده مثبت رقم خورد. امید به اینده، امید به زندگی در میان تمامی طایفه ها و اقشار موجود در این کشور ایجاد شد. انتظارات آدم ها فوق العاده بود. حتی در عرف عام و در ادبیات کلان بین المللي ، بعد از حضور نیرهای بین المللی اوضاع سیاسی افغانستان به “رنسانس سياسي”تعبير مي شد. یعنی گویا افغانستان از نو متولد شده و در آینده می خواهد به افق ها و چشم انداز های نو گام بگذارد و به آن سمت حرکت کند. اما متناسب به این انتظارات عملا پاسخ گویی از سوی دولت و نیروهای خارجی صورت نگرفت.القاعده و طالبان که در افغانستان به عنوان دشمن اصلی برای نظام موجود در نظر گرفته می شد روز به روز، به جای اینکه کلا از حاشیه کنار بروند، باز تولید شدند. این درحالیست که نیروهای امریکایی، بین المللي و ناتو حضور دارند و افکار عمومی در پرتو این ناکارایی و ناکامی به گونه اي رقم خورده که گویا طالب و القاعده خودش محصول سیاست های نیروهای بین المللی است. صرف این ذهنیت چه مثبت چه منفی به حال “حیات جمعی” در افغانستان مضر است و این جزء ابعاد کاملا منفی قضيه است که مي توان از حضور نیروهای بین المللی در افغانستان تعبیر کرد.
یکی از مهم ترین اهداف حضور نظامی غرب ریشه کن کردن تروریزم در افغانستان بود از نظر شما این خواسته برآورده شده است یا خیر؟
نخیر! ببینید تروریزم ذاتا یک مقوله ذهنی است. ترور بر می گردد به باور های مقدس و مذهبی آدم ها.حداقل معطوف به جریان طالب و القاعده، اگر طالب دست به ترور می زند این به عنوان یک باور ایمانی اش است.او سعادت و کمال خود را در ترور می داند سعادت و کمال یک امر سیاسی نیست. سعادت و کمال یک امر کاملا اقناعی و ایمانی، آموزشی و نرم افزاری است. آدم این گونه تربیت می شود که ترور و شهادت را به عنوان سعادت خود حساب می کند. در حالیکه به صورت واقعی می بیني داري نابود مي شوي ولی اينها درمتن نابودی، حیات همیشگی خود را جستجو می کنند.
خب! چنین وضعیتی در افغانستان كم كم؛ داشت یک نظام سیاسی به نام “امارت اسلامی” در سطح منطقه ایجاد می کرد. خارجی ها براي اين آمدند كه اينگونه نظام ها نه تنها در افغانستان جوابگو نیست، نه تنها قادر به حل مشکلات جامعه افغانی نیست، بلکه برای تمام کشور های موجود در عرصه نظام بین الملل مشکل خلق می کند. مهم ترین معضل اين ديدگاه “حادثه یازده سپتمبر” است. به این لحاظ نیروهای خارجی آمدند و گفتند که محل پرورش یا محل حد اقل زندگی و اقامت این نیروها افغانستان است. خارجی ها به افغانستان آمدند و با استفاده از الگو های واقعیت گرای تهاجمی حمله کردند بر طالب و طالب را با نظام سیاسی اش با “بن بست” و “شکست” روبرو کردند.
اما هرچه روزها گذشتند، به جای تاکید بر استفاده از قدرت سخت و خشن در برابر طالب ،گویا یک بی مبالاتی، یک تسامح ویژه از سوی نیروهای خارجی دركشور مشاهده شد.
به نظر من این مساله نه تنها افغانستان را از دام ترور؛ نه تنها کشورهای منطقه را از خطرات تروریزم، نجات داد و تروریزم را به حاشیه راند، كه هم اكنون چالشهای جدی برای نظام خلق کرده است. دلیل این مشکلات هم می تواند در عرصه های گوناگون بررسی شود. به نظر من اتخاذ یک سلسله سیاست های غلط و نا کارا ازسوی نیروهای خارجی و از سوی نظام سیاسی موجود، افغانستان را با چالشهاي جدي مواجه ساخته است.
بازيگران سياست افغانستان با مشخص کردن یک سیستم “پاداش و تنبیه” به گونه اي روند را تقویت کردند، دیگراني هیچگونه میانه و نسبت با بحث ترور و انتحار نداشتند فرا خوانده شدند و تشویق شدند به اینکه به این روند داخل شوند.
به نظر من مجموع این سیاست، خود به خود نه تنها ترور و تروریزم را در افغانستان و کشور های منطقه از بین برد، بلکه زمينه ها براي رشد اين روند فراهم شد. زمينه رشد و تربيت تروريست ها در آنسوي مركز فراهم شد. مدارسي كه درپاكستان طالب مي پرورانند نه تنها كاهش يافت كه در سايه اين سياست غلط روز به روز بر تعداد مدارس و تعداد طالباني كه انتحار مي كنند و مي جنگند اضافه شد و متاسفانه تا هنوز هم این روند ادامه دارد.
پس اين امر نشانگر آنست كه اگر روند رشد مدارس ديني و تربيت طالب و انتحارگر در پاكستان ادامه يابد، ما نه تنها با انقطاع نسل تروريست ها مواجه مي شويم كه ما؛ شايد يك روند فزاينده اي را در راستاي رشد گروه ها و افراد تندرو و جنايت كار، شاهد باشيم.
شما چه برنامه هایی را برای افغانستان به عنوان یک کشور “پسا جنگ” پيشنهاد مي كند تا درسايه آن بتوانيم امنيت را تامين كنيم، ثبات ايجاد كنيم و نهاد هاي مدني را رشد دهيم؟.
ببینید! به نظر مي رسد كه هر سه اين موارد در اولويت باشد. ولی اولویتهایي كه من براي نظام موجود، درنظردارم اين سه تا نيست. به نظر من در قدم اول ما بايد روحيه تن دادن به قانون را ايجاد كنيم. به نظر من احترام صرف به قانون كافي نيست. بايد به قانون و موارد آن تن داد. حرف من قانون گرایی به شکل عملی اش است. التزام عملی به اصل حاکمیت قانون در افغانستان از سوی نظام سیاسی است. این اولویت بي چون چرايي است كه بايد در نظر گرفته شود. به عقیده من و تمام کارشناسان حقوقی؛ قانون اساسی افغانستان ، جزء بهترین قوانين است به شرطی که به آن عمل شود.
حاکمیت قانون راه ها را بر سوی استفاده از شرایط می بندد. در خلاء و در نبود قانون، طبيعی است که تمامی جریان های سیاسی و طیف های سیاسی، ناگزیر به پیشبرد اهداف خود هستند و براي رسيدن به هدف خود شان حامياني پیدا کنند. به نظر من اگر اين حامي “قانون اساسي” باشد ، همگان؛ به راحتي ميتوانند در یک فضای کاملا همگرایانه و دوستانه تن به قانون بدهند وبرای رسیدن به هدف خود تلاش کنند. اما اگر قانون غایب بود و مد نظر قرار نگرفت، آدمها مجبورند كه به حمايت گران ديگری مراجعه كنند.اين حمايت گر مي تواند متفاوت باشد. يكي حمایت گرپارتی می شود يكي حمایت كننده قوم می شود و ديگري حمايت كننده مذهب. كساني پيدا مي شوند كه حمایت گرمثلا، خیلی ازارتباطات سیاسی وغیر سیاسی شوند. به نظر من اگر قرار باشد كه افغانستان چشم انداز جديدي را شاهد باشد و بخواهد چشم انداز خود را مثبت ومتفاوت ازگذشته رقم بزند تنها راه حل اش “قانون گرایی” و ارتقای ظرفیت نظام سیاسی درکشور است.
اگرظرفیت نظام سیاسی در افغانستان بالا برود، اگر خود کارگزاران قدرت، قبل از هرکس دیگر تن به قانون بدهد و اگر نظام موجود تمايل به قانون پیدا کرد آنزمان است که ديگران خود به خود زمینه را براي ارتقاء كشور و گام نهادن در مسير توسعه و نوسازي،ايجاد خواهند كرد.
حکومت افغانستان و جامعه جهانی برای حل مشکلات نا امنی تلاش هاي زیادی کردند. ما در این اواخر شاهد فعاليت شورای عالی صلح بوديم كه رييس آن نيز ترور شد.از سویی، آقای کرزی پس از ترور استاد ربانی گفت که آدرس طالبان برای گفتگو بيهوده است. به نظر شما چرا سياست مداران ما تا هنوز نمیدانند؛ باکی بجنگند و با كي ها براي صلح مذاكره كنند؟
این که تاکنون قبل از ترور استاد ربانی تمامی کارگزاران قدرت و نمایندگان سیاسی این کشور براي حل مشکلات درافغانستان مي خواستند با طالبان گفتگو کنند؛ نه با پاکستان برهمگان روشن است.
بعداز ترور استاد ربانی تمامی آدمها و از جمله شخص اول کشور که رییس جمهور ما باشد، گفته اند كه با پاكستان مذاكره مي كنند.
به نظر من اين كه ما با كي صلح كنيم؛ بر می گردد به منطق تاریخ سیاسی در افغانستان یک واقعیت عینی تاریخ جامعه ما این است که، آدمها یک نگرانی بسیار عجیب از سایرین، از دسته جات و حلقات بيروني دارند.دلیل چي است؟ به نظر من به این دليل، مه از همدیگر می ترسیم که نظام قبیله ای خود ترس ایجاد می کند و متاسفانه تا کنون ما شاهد این نظام بوده ایم. اما اکنون باید طوری دیگر فکر کرد باید به حاکمیت قانون به عنوان ضامن رفع تمامی نگرانی ها فکر کنیم. در نظام قبیله ای اگر شعاری هم بنام حاکمیت قانون است برای یک قشر و یک طایفه است.و این یعنی اینکه اصلا چیزی بنام قانون وجود ندارد.بنابراین وقتی که حاکمیت قانون وجود نداشت؛ خود به خود آدمها پنا می آورند به جرگه و جریان و جناح مورد خواست خود. چون در افغانستان همه جناح ها به صورت قومی مورد بحث است. بر جسته ترین جناح بندی در افغانستان قومی است.
کارگزاران نظام سیاسی وحتي رییس جمهور، مجموعه جامعه سیاسی افغانستان حساب می شوند. اينان برای ماندگاری خود، برای تقویت کار خود، و برای این که مشروعیت نسبی در افغانستان پیدا کنند وفردا با مشکل مواجه نشوند، ناگزیر به هر دلیل و به هر ابزاري چنگ مي زنند تا رضايت مندي افرادي كه درجرگه وطایفه و قوم شان است را با خود داشته باشند.
بنا براین به نظر من دولت و نظام سیاسی در افغانستان بجای تصامیم اينچنيني بايد روی بیاورد به قانونگرایی و به جلب اعتماد تمامي اقشار در كشور. زمانيكه اين روحيه به وجود بياید؛ ما شاهد اقتدار كشور خواهيم بود. آن وقت ما با همه مي توانيم مذاكره كنيم. فرقي نمي كند كه طالب باشد يا پاكستاني و يا هم كدام طرف ديگر ولی زماني که دولت ونظام سیاسی ضعيف باشد؛ ما شاهد بی اعتنایی تمامی طرف ها هستیم. به همین دلایل، ما شاهد هستيم كه طالب هيچ حسابي روي ما باز نكرد. حتي با دعوت هاي مكرر و آنچناني رييس جمهور، پیام طالبان و واکنش شان این بود که رییس کميسیون صلح را ترور کردند.

بهر حال قدرتمند شدن نظام سیاسی در کشور یا از طریق جامعه جهانی و قدرت های بین المللی صورت می گیرد یا از طريق اراده و خواست مردم . این مسایل همه می تواند برای ما اقتدار بیاورد و پرستیژ ایجاد کند.
هم اكنون مي شنويم كه قرار است در سال 2014 خارجي ها كشور را ترك كنند. با ترك خارجي ها تمام منابع و سرمايه ها و دستاورد ها براي ملت ما مي ماند. من فكر مي كنم كه فاصله اي كه ميان دولت و ملت وجود دارد، مانع از آن مي شود كه ملت يك منبع قدرتمند براي دولت باشد و براي اين كار نظام سياسي بايد”الگوهاي” رفتاري خود را تغيير دهد. وقتی که این طور شد خود به خود زمینه برای قدرتمند شدن نظام سیاسی فراهم می شود وقتی که نظام سیاسی مقتدر شد، بخش عظیمی از ناامنی ها خود به خود از بين مي رود.
در این اواخر فشارامریکا بالای پاکستان افزایش یافته و از سوی هم دولت افغانستان با”هند” توافقات استراتژیک امضا کرده است. به نظر شما؛ این توافقات می تواند در دراز مدت منافع ملی ما را تامین کند؟
ببیند! اصلا پیمان استراتژیک یعنی تامین منافع دراز مدت کشورهای طرف قرارداد. افغانستان یک منافع کوتاه مدت دارد و یک منافع بلند مدت.
افغانستان به دلیل کشمکشهای جدی که با طالب بعنوان نماد فکر ورشکسته بنیاد گرایی اسلامی در افغانستان دارد وکانون این بنیاد گرایی در پاکستان است واز سویی پاکستان نه تنها در صدد از بین بردن این کانونهاست که می خواهد این کانون ها همچنان داغ بماند. درنتیجه بین افغانستان و پاکستان یک رویارویی جدی در این مورد وجود دارد.نکته دیگر اینکه چینین همسایه ای هیچ وقت یک همسایه مقتدر را در کنار خود نمی خواهد.
پاکستان همیشه سعی کرده از طریق ایجاد آشوب و خشونت ها و بسیاری از برنامه های دیگر افغانستان را همیشه در گیر جنگ و نزاع و خشونت نگه دارد و ازسویی، می خواهد هر امتیازی که برای افغانستان می رسد؛باید از سوی پاکستانی ها باشد. ازسوی دیگر منطق سیاسی حاکم در نظام بین الملل منطق قدرت است که براساس این منطق آنچه که تعیین کننده است قدرت یک کشور است. به نظر من همسایه داری و بحث های اخلاقی دردی را دوا نمی کند و هیچ عنصر مطلوبی برای کشور ها به حساب نمی آید . افغانستان در صورتی می تواند به منافع خود برسد که دارای قدرت باشد. متاسفانه کشور ما در شرایط فعلی چنین قدرتی ندارد. درعصر جهانی شدن وهمگرایی و اطلاعات؛ طبیعی است که افغانستان در یک همگرایی جدی با قدرت های بزرگ قرار بگیرد.
انعقاد “پیمان استراتژیک” میان کابل و دهلی کار مثبتی است و پاکستانی ها باید حساب کار خود را بدانند ودر سیاستهای شان نسبت به افغانستان تجدید نظرکنند. به نظر من پاکستانی ها هیچ وقت در سیاست و رویه خود نسبت به افغانستان تغییری ایجاد نمی کنند مگر اینکه به این جمع بندی برسند که افغانستان مقتدر است .افغانستان با ایجاد پیمان با هند منافع پاکستان را ” تهدید” می کند. در نظام بین الملل کشورها از قدرتی حساب می برندکه یا”تضمیین کننده”منافعشان باشد و یا هم “تهدید کننده” منافعشان .افغانستان ورشکسته و ضعیف نه تامین کننده منافع پاکستان است و نه تهدید کننده آن و پاکستان با درک این مساله همواره کوشیده است که برای ما و برای ملت ما مشکل وبلا خلق کند.
به نظرمن انعقاد پیمان های استراتژیک میان ما و هند، میان ما و اتحادیه اروپا، میان ماو امریکا می تواند برای ما خوب باشد.انعقاد پیمان با هند حداقل یک خطر و یک تهدید می تواند برای پاکستان باشد و پاکستانی ها مجبورند، در صورتی که سیاست مداران ما جدی بر سر پیمان خود باشند؛ در “رویه” و سیاست شان تغییر بیاورند.
گفته می شود که حضور درازمدت ایالات متحده امریکادر افغانستان می تواند مارا در راه رسیدن به توسعه یاری کند. اگر این ایده درست است؛ چرا در طول ده سال این حضور نتوانسته است مشکلات اساسی مارا حل کند؟
اگر بخواهیم از منظر تیوری های سیاسی حضورامریکا در افغانستان را تحلیل کنیم چند نکته قابل بحث است .
امریکایی ها تیوریی دارند که کشور ها را به چند دسته تقسیم می کنند. یکی از این نوع تقسیم بندی ها کشورهایی ورشکسته هستند. کشورهایی مانند افغانستان ، پاکستان و امثال اینها که توان خود مدیریتی ندارند و هم برای خود و هم برای جهانیان مشکل خلق می کنند.
بنابراین امریکایی ها آمدند که افغانستان را ازاین ورشکستگی نجات دهند که نه برای خود خطری باشد و نه برای جهان و نظام بین الملل. دلیل خطرناک بودن و اینکه هراس بنیادین ایجاد می کند؛ این است که باورهای فکری ، ذهنیت عمومی و وجدانهای جمعی، ارزشهای خاصی را در جامعه افغانستان به عنوان ارزش می انگارند وبحث هایی که ممکن است ارزشی باشد را ضد ارزش می بینند. درنتیجه، حضور نیروهای خارجی به این معنا بود که یک دگردیسی درسطح ارزش ها درکشور ایجاد شود. از نظر بحث های علمی هیچ ارزشی یک شبه جابه جا نمی شود. جابه جایی ارزش ها باضد ارزش ها دریک زمان طولانی ممکن است صورت بگیرد. بنا براین حضورنیروهای خارجی درجامعه اینچنینی باید در درازمدت قابل تعریف باشد این نیروها با حضورشان زمینه وشرایط ومقدمات تن دهی آدم ها به ارزش های جدید را فراهم می کند.
بحثهایی که اندیشمندان درقسمت توسعه می کنند. یعنی حضور دراز مدت خارجی ها راهکاری است برای ایجاد بسیج اجتماعی درکشور. بسیج اجتماعی به این معنا که آدم ها داوطلبانه حاضر شوند که از وفاداری های گذشته ی خود واز تعلقات خاطرخود نسبت به ارزش های بنیادگرایانه ی گذشته بگذرند وتن بدهند به ارزش های جدید وانسانی. این تن دهی واین بسیج خود گذری اتفاق نمی افتد؛ مگر اینکه یک قوه قاهره وجود داشته باشد.
قوه ی قاهره درافکار عمومی افغانها به غیر از نیروهای خارجی قدرت دیگری نیست. وقتی که این نیروها برای زمانی طولانی حضور داشته باشند عملیه ای به نام بسیج اجتماعی اتفاق خواهد افتاد.
بحث این است که از چه راه هایی می توان ظرفیت ها وتوان فکری ومدیریتی نخبگان ما را در راه توسعه کشور بسیج کرد؟
دراین مورد چند حوزه برای بحث وجود دارد. اول این که باید درحوزه ی سیاسی را ههای رسیدن به توسعه بررسی شود. التزام عملی کارگزاران سیاسی به قانون اساسی وقوانین موجود درکشور؛ یک راه رسیدن ما به توسعه است .هرگاه کارگزار نظام سیاسی افغانستان مطابق قانون عمل کند، التزام عملی از خو نشان دهد وظرفیت ها نظام سیاسی را در خود ایجاد کند، اولین گام برای رسیدن به توسعه است.
از سویی دیگر یک راه دراز مدت این است که نهادهای مدنی و مراکز آموزش عالی تقویت شوند. مراکز آموزش عالی دریک فرایند زمانی و دریک چرخه زمانی می توانند ارزش های ذهنی آدم ها را دچار تغییر ودگر گونی کند. به گونه ای که نسل های بعدی جامعه ؛ نسلی کاملا معتقد به ارزش های انسانی ومعتقد به ارزش های دموکراتیک خواهد بود که درسایه آن “واگرایی” جای خود را به “همگرایی” می دهد.
به نظر شما سیاست مداران ما تا چه اندازه درک درستی از منافع ملی دارند؟. مشکلات سیاست کردن درافغانستان از دیدگاه شما به عنوان یک متخصص علم سیاست چیست؟ وچرا ما نتوانسته ایم در ده سال گذشته به حداقلی از پیشرفت ها برسیم ؟
ببینید! منافع ملی را به صورت صوری همه می دانند که چیست؟ ولی متاسفانه درافغانستان اساسا چیزی به نام ملت شکل نگرفته. هنوز که هنوز است ؛ملت یا منافع ملی نام “مستعار”است.آدم ها ممکن است بدانند که واقعا منافع ملی یعنی چه؟ ولی چون ملت، عناصر ملت و ارکان و مولفه های شکل دهنده ملت درافغانستان هنوز ایجاد نشده، آدم ها ممکن است؛منافع ملی را به صورت انحصاری تعریف وتفسیر کنند و آن را به عنوان یک ابزار و راهکار خاصی درنظر بگیرند تا تامین کننده منافع شخصی خودشان باشد.

درنتیجه نظام سیاسی ما با این گرفتاریها و مشکلات روبرو بوده است. بنابراین درافغانستان وقتی که سخن از منافع ملی گفته می شود، منظور این نیست که از نظر واژگانی کسی آشنا نباشد. همگان میدانند از نظر نظری که منافع ملی چیست؟ چون دراینجا به صورت واقعی یک ملت شکل نگرفته آدم ها از این مفهوم پوشش خوبی برای منافع سمتی وقبیله ای و… خود استفاده می کنند.
مهمترین مشکلاتی که ما تاکنون برای رسیدن به هدف اصلی که شکل دادن به هویت ملی و یک هویت کلان و رسیدن به منافع ملی است با مشکلات جدی روبر وهستیم. یعنی؛کارگزاران با موانعی مثل قوم؛ تعلقات قومی ، سمتی و زبانی دست وپنچه نرم می کنند.
امیدوارم که درآینده زمینه شکل گیری ملت ،هویت ملی و…درکشور ما شکل بگیرد .
به نظر شما نقش مراکز دانشگاهی در حرکت ما به سوی “توسعه”چگونه است؟
راهبردی ترین، جدی ترین و بهترین راه برای رسیدن به توسعه ، توجه عمیق و جدی و عملی به مراکز آموزشی عالی است. به نظر من اگر درافغانستان مراکز تولید اندیشه وفکر،توسعه یافته می بود؛ خود به خود تحولات اطراف وپیرامونی و سیاسی از ساخت مراکز علمی وآموزشی الگو می گرفتند.
اگر دانشگاه کابل به عنوان دانشگاه مرکزی کانون تولید فکر و اندیشه؛ آنطوری که شایسته هویتش است؛ می بود، قطعا وضعیت فعلی این چنین نمی بود.آب ازسرچشمه گل آلود است.
گرفتاری افغانستان این است که دانشگاه کابل بعنوان کانون خلق اندیشه ونظر و خلق تمامی ذهنیت ها و باورهای انسانی وعملی، دچار بحران است.
خواسته جدی که من از نظام سیاسی دارم این است که نظام در این مورد باید مسوولانه عمل کند. اگر می خواهد که نسل های بعدی باز دچار همین دور باطل و تکرار منفی وهمراه با بحران نباشد، دانشگاه کابل را دریک دگردیسی قرار دهد.
دانشگاه کابل به عنوان یک مرکز علمی و شماره یک کشور، باید خودش تن به تغییر بدهد، به دگردیسی ها تن بدهد. به پذیرش استاندارد های علمی تن بدهد. به احیای ارزشهای معطوف به توسعه تن بدهد. به احیای استاندارد ها و شاخص های جامعه توسعه یافته وعلمی تن بدهد. در حالیکه امروزه متاسفانه در دانشگاه کابل هیچ یک، از استاندارد های علمی رعایت نمی شود و خود بخود افرادی که از این مرکز فارغ می شوند به همان اندازه ناکارا و بیمارند.
بنا براین نظام سیاسی فعلی در درازمدت به عنوان یک راه حل استراتژیک و راهبردی؛توجه جدی خود را به مراکز آموزش عالی قرار دهد. خواسته مشخص من این است که تغییرات و قانونگرایی را باید از خود این دانشگاه آغاز کند.
تشکر از شما
گفتگو گر: شاولی زرین
عکاس: محمد الیاس یورش